حكيم ابوالقاسم فردوسى
174
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چو رستم كه هست او جهان پهلوان * ببخشيد كاووس كى را روان به رنج و به سختيش فريادرس * نبودست هرگز جز او هيچ كس چو بستند ديوان مازندران * هم آن شاه و هم ما به بند گران ز بهرش چه رنج و چه سختى كشيد * جگر گاه ديو دژم بردريد به شاديش بر تخت شاهى نشاند * بر او آفرين بزرگان بخواند دگر ره چو او را به هاماوران * ببستند پايش به گرز گران ز بهرش چنان شهر ياران بكشت * به هاماوران هيچ ننمود پشت چون اين پادشاه دژكام و تنگ خرد پاداش خدمت بزرگان را بدين گونه مىدهد چرا به خدمتش بكوشيم . بهتر آن كه او را رها كنيم . اما اكنون جاى اين سخن نيست كه دشمنى زورمند به ميهن ما تاخته است . از سوى ديگر چون گودرز نزد كاووس رفت به او گفت : چرا به رستم درشتى كردى و پاس خاطرش را نگه نداشتى . مگر هاماوران و كار ديوان مازندران را فراموش كردهاى كه فرمان زنده بردار كردن او را مىدهى . او رفت . اكنون با سپاه انبوهى كه از توران به اين سرزمين تاخته است چگونه مىجنگى مگر گژدهم وصف دليريهاى سهراب سپهدار دشمن را براى تو نگفت آيا خشم گرفتن بر رستم كارى روا و خردمندانه بود ؟ پادشاه چون گفتههاى عبرتآموز گودرز را شنيد از آنچه گفته بود و كرده بود سخت پشيمان شد . گفت راست گفتهاند كه پادشاه به هنگام خشم بايد از تند خويى و تيزى بپرهيزد ، اكنون برو و او را به سخنان خوش با من بر سر مهر آور و بياور تو او را به نزديك من * كه روشن شود جان تاريك من گودرز با چند تن از سران سپاه بىدرنگ به دنبال تهمتن شتافت ، و چون به او رسيد گفت : تو مىدانى كه كاووس زود خشم و تيزدم است ، بىمحابا سخنان درشت بر زبان مىآورد و پشيمان مىشود